تبليغاتX
هیشکی مثل ایرونی نمی شه
وبلاگ هیشکی مثل ایرونی نمی شه

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشت توي دستم .

من بچه بودم، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم. سرش را بالا كرد. ديد كه مرا مي شناسد. خنديدم.

گفت : دوستیم؟  گفتم دوست دوست !! .. گفت تا کجا؟ گفتم : دوستی که تا ندارد.. گفت تا مرگ؟

خندیدم و گفتم : من که گفتم که تا ندارد... گفت : باشه تا پس از مرگ ! گفتم : نه .. نه.. گفتم که تا

ندارد ... گفت: قبول .. تا آنجا كه همه دوباره زنده مي شوند، يعني زندگي پس از مرگ . باز هم با هم

دوستيم . تا بهشت، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم... خنديدم و گفتم : تو برايش تا

هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا

نمي گذارم .. نگاهم كرد . نگاهش كردم .   باور نمي كرد. مي دانستم. او مي خواست حتمأ دوستي

مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد.

***

گفت : بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم . گفتم : باشه.. تو بگذار.  گفت : شکلات . هر بار كه

همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من، باشد؟  گفتم : قبول ...

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش، او هم يك شكلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي

كرديم. يعني كه دوستيم. دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاش تم توي دهانم

و تند تند آن را مي مكيدم. مي گفت : شكمو! تو دوست شكمويي هستي.. و شكلاتش را مي گذاشت

توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم : بخورش .. مي گفت : تمام مي شود. مي خواهم تمام

نشود . مي خواهم براي هميشه بماند .  صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد.

من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها، آن وقت چه

كار مي كني؟ گفت : مواظبشان هستم. مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم ...و من شكلات را

مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه، نه، تا ندارد. دوستي كه تا ندارد !! !! ..

***

يك سال ، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من

بزرگ شده ام. من همه شكلات ها را خورده ام. او  همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است

امشب تا خداحافظي كند مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم، اما زود برمي گردم.

من مي دانم، مي رود و بر نمي گردد. يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت. يك شكلات

گذاشتم كف دستش . گفتم  : این برای خوردن.. يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش : اين هم

آخرين شكلات براي صندوق كوچكت . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلا ت هايش. هر دو را

خورد. خنديدم. مي دانستم دوستي من تا ندارد.. مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را

خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مهیار  | 

از روز ۱ ماه آپریل فکر می کنم بود.. که سیگار کشیدن در مکان های عمومی ممنوع اعلام شد.. خوب تاثیر خوبی روی آب و هوا و تمیزی شهر  داشت و همه چی به نظر خوب می اومد.. به زمین انداختن لاشه ی سیگار هم یکی از مواردی بود که در کل انگلستان ممنوع اعلام شد  و متقابلا برای این خلاف جریمه ی پنجاه پوندی در نظر گرفته شد.. فکر می کنم چهارشنبه شب بود که با این منظره روبرو شدم گفتم بد نیست شما هم در جریان بذارم..

 

ENGLAND FREE SMOKE

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط مهیار  | 

خوب دوباره سلام..

نمی دونم چی شد دیگه آپ نکردم حالا هم نمی دونم چی شد که دوباره اومدم.. به هرحال دوباره سلام.. حتما خبرای جدید دستون هست منم سرتون رو درد نمی آرم..  فدای همه ی با صفا ها.. دم همتون گرم!! تا پست بعدی

سفری هزاران کیلومتری، با یک گام آغاز میشود.

 

      عشق نیز به همین سبک عمل می کند.

 

            البته ...

 

                با نگاهی از روی علاقه ...

 

                         و اینطور است که عشق،

 

                                 عاشق و معشوق می آفریند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط مهیار  | 

سلام. وای که من چقدر تنبل شدم نه؟  دلم واسه همتون تنگیده بود حسابی.. سایت نسل ما هم که یه مدتیه تعطیله داره آپ تو دیت میشه. اینه که فرصت رو غنیمت شمردم بیام یه عرض ادبی بکنم.. این چند وقته سرم حسابی شلوغ بود.. باز دارم دنبال خونه و کار میگردم. دانشگاه هم که شروع شده دیگه همش یه پامون تو کلاساست یه پامونم تو آژانس های مسکن و کار... من نمیدونم چرا من همیشه واسه خونه سرم بی کلاه میمونه  .. حدودا یه مدت طولانی هم به داش علی زحمت دادم که جا داره ازش کلی تشکر کنم. این علی آقای ما از صد تا فامیل بیشتر هوای مارو داشت..  خیلی گله. فقط نامرد رفت ایران اومد. یه سوغاتی ور نداشت بیاره مرتیکه خسیس  یه خونه پیدا کردیم با ماهان و سینا که خیلی عالی بود فقط شرایطش برا من جور نشد.. حالا بچه ها ساکن شدن تا سر فرصت یه جا دیگه پیدا کنیم... شماها چه خبر؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط مهیار  | 

سلام . دیره دیره میدونم اما تقصیره من نبود یعنی بود اما نبود آخه وقت نمی کنم آپ کنم. کارا ماست و خیاری پیش میرن. من خودم قاطی کردم به هرحال.

موضوع اول اینکه امسالم مثل هرسال شروع شد و تقریبا داره ماه اولش تموم میشه. سیزده به در جاتون خالی   cock fostor حسابی شلوغ بود. غلغله.. اولن که پارکینگ پر بود همه ماشینا مجبور شدیم تا ۷،۸ تا خیابون پایینتر پارک کنیم هنوز درست حسابی وارد نشده بودیم که از پشت بلندگو اعلام شد هموطنان عزیز تا کنون دو بار دعوا شده و پلیس اعلام کرده دعوای سوم با بستن پارک روبرو خواهد بود  چه ورودی که ورودیش این باشه.. خلاصه رفتیم داخل. یه چادر بزرگ اون وسط بود جناب استاد دیجی واسه خودش حال میکرد یه عده بیکارم(واژه ی دختر باز اینجا به کار میاد ) وسط داشتن مثلا میرقصیدن.. من و دو تا دیگه از دوستان همونجا وایسادیم و منظره مخ زدن ها رو نیگاه میکردم. دخترا که دیگه مثلا داشتن میترکوندن.. پسرا هم همه جو گرفته داشتن میرقصیدن.. همینموقع چندتا دیگه از بچه ها سر و کلشون پیدا شد . یکیشون قلیون به دست و یکیشون یه بطری به دست  من که نمی گم اونتو چی بود.. برید از آرش بپرسین  خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی تصمیم گرفتیم یعنی ادب حکم می کرد که بریم با چندتا از خانواده هایی که میشناختیم سلامی عرض کنیم خلاصه این مراحل تموم شد و رفتیم سراغ رقاصا حالا هی اون وسط یکی مارو میبینه منم باید بپرم وسط چاق سلامتی.. من خوبم اون خوبه .. عمه چطوره؟ دایی چطوره؟ پسرخاله مامان چطوره ؟ شوهر اصغر جیگرکی چطوره و خلاصه از این حرفا.. به هرحال سیزده بدر هم بدون هیچ دعوایی گذشت و همه ایرانیا راحت رفتن خونه هاشون. تازه اون موقع بود که نوبت آرتیست بازیای ما بود .. تو ماشین نشسته بودیم با ۷ تا سرنشین.. یعنی اگه پلیس مارو می گرفت دمار از تک تک عزیزان در می آورد.. یه خورده جوات بازی بعد از مراسم ایرونیا میچسبید.. خلاصه صدای ضبط بلند بود اونم آهنگ جون خودت از بلک کتس که ماشالله خوب طرفدار داره  یه یکی دو ساعتی گشتیم تو خیابونا بعدشم راه افتادیم طرف پیکادلی. فکر بد نکنین بابا ما چندتا خانوم باکلاس باهامون بودن این حرفا رو اصلا جلو اونا نزنین که اوضاع خیط میشه  خلاصه رفتیم یکی دو ساعتی هم اونجا ها چرخیدیم و بعدش نخود نخود هرکه رود خانه ی خود..  این از چهارشنبه سوری

 

حالا بیایم سراغ الان. وب سایت نسل ما چند وقتی میشه که آغاز به کار کرده و خدارو شکر تا الان خیلی خوب پیش رفتیم. حالا نوبت شما عزیزانه که سر بزنید و عضو شید و ما رو تنها نذارید. مطمئن باشید پشیمون نمیشید. پس نسل ما یادتون نره . منتظرتون هستیم..  فکر نمی کنم دیگه الان چیزه زیادی برا گفتن باشه.. پس فعلا  

www.naslema.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط مهیار  | 

در تاريخ و فرهنگ هر ملتي نمادها و نشانه هايي وجود دارد كه بيانگر اصالت و هويت ملي آن ملت است. بي توجهي و عدم اهتمام به آداب و رسوم و سنت هايي كه از انديشه ظريف و احساس ناب نياكان ما نشأت گرفته است، تنها دلالت بر اصالت تاريخي و هويت ملي و ميهني دارد كه هيچ عقل سليمي انكار آنرا تأييد نمي كند. ما تعدادي بلاگر يه لاقبا كه اين گوشه دنج را براي بيان نظرات و ديدگاههاي خود برگزيده ايم، بدور از هر گونه سياسي كاري و تنها با عشق و علاقه وصف ناپذير به فرهنگ ملي و ايراني خودمان، مخالف حذف تعطيلي روزهاي 29 اسفند ماه ( روز ملي شدن صنعت نفت و نماد مبارزات استقلال طلبانه ملت ايران ) و 13 فروردين ماه ( روز سيزده بدر، يكي از آئين هاي ملي به ارث رسيده از نياكانمان ) هستيم. اين اقدام به هر دليلي پذيرفتني نيست. نكنيد اين كار را. غرور ملي ما را جريحه دار نكنيد. باور كنيد فرهنگ ملي اين مرز و بوم بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط مهیار  | 

HAPPY NEWYEAR 2 ALL

ساعت ۳:۰۸ دقیقه ی صبحه روز جمعه است! آخرین جمعه ی سال ۱۳۸۴... امسالم تموم شد! با همه ی خوبی ها و بدیهاش! من که خیلی خاطره جمع کردم و توبرم پره! خیلی هاش بدن و انگشت شمارشم خوب !! بازم خدا رو شکر!! عمرمون داره با چه سرعتی میگذره و ما هنوز دنبال چی هستیم خدا میدونه!! راستش می خواستم آخرین پست رو راجع به ۴ شنبه سوری بنویسم و از ماجراهایی که قرار بود اتفاق بیفته! اما اونطور که پیش میشد پیش نرفت و خلاصه داستانش خیلی طولانیه! عوضش جاتون خالی به علی کلی زحمت دادم! اونم سنگ تموم گذاشت و حسابی پذیرایی کرد! جا داره ازش تشکر کنم دیگه! نه؟  داش علی! سولماز جان و مونای عزیز بابت همه زحمت هایی که تو این دو روز کشیدین ممنون! روز آخرم که ماهان هم به ما پیوست و خلاصه خاطره شد! از اینام بگذریم! نوبت بچه های گلی هستش که برام کامنت گذاشتن و تولدم رو پیشاپیش تبریک گفتن.. سامان و مهسای عزیز-داش مکافات خودموت-راضیه-ندا-خلیل-نیکای عزیز-محمد گل-آق دزده- یاسمین عزیز که هم به خودش هم به خواهرش ارادت خاصی دارم! نازنین جان که همیشه به فکر من هست- و در آخرم مرتضی و داوود همیشه بهار و ساناز عزیز و همچنین یه پسر واقعی... دست همگی درد نکنه   و مرسی بابت تبریکا! همینطور دوستای دیگه ای که طول سال با ما بودن و منو تنها نذاشتن که باز باید برم سراغ سولماز و علی گلم که هردوشون انقدر به من لطف دارن که حد نداره (هردوشونم عزیزن و دوستشون دارم  ) دیگه کسی جا نموند؟؟ بذار فکر کنم  آهان حامد جا موند! حامدم که از اول وبلاگ بازی با هم شروع کردیم  دیگه دیگه!! فکر نکنم کسی جا مونده باشه! بچه ها سال خوبی رو براتون آرزو می کنم !! سالی سبز! سالی بهتر از سالهای گذشته!! سبز باشید و سبز بمونید!! راستی چند تا آرزو:

* هرکی امسال کنکور داره موفق باشه

* هرکی هر آرزویی داره برآورده بشه

* عشق های واقعی زیاد بشه

*** اون دوتا که خودشون می دونن همیشه با هم بمونن و با هم خوشبخت باشن! چون میدونم هردوشون بدجور خاطر همو میخوان!!

* اون دوتای دیگه که یکیشون از مرحله پرته اما یکیشون واقعا عاشقه.. اونا هم با هم بمونن و اونی که پرته سر عقل بیاد!

* خدا یه عقلی به من بده یه پولی هم به شما! که انقدر نذارمتون سر کار!!

آخرین حرف سال ۱۳۸۴ هم این باشه!! سال خوبی داشته باشین و یادتون نره که سبز باشین!!

***هرروزتون نوروز----------------------------نوروزتون پیروز***

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط مهیار  | 

سلام و سلام و سلام!! امیدوارم حال همگی خوب و خوش و شیک و پیک باشه!! ببینم آماده شدین؟؟؟ عیدم رسیدا!! روز شمارا همه شروع شدن!! ۹ روز مونده تا عید باستانی نوروز !! و البته یه مناسبت دیگه!! اول تبریک بگم به مهیار گلم که تولدش نزدیکه ((( کسی که تبریک نمی گه!! خودم به خودم باید تبریک بگم!! ))  ممد دیروز می گفت مهیار تولدت کی هستش؟؟ میگم ۱ فروردین!! میگه خالی بند ۱ فروردین که همه جا تعطیله   اینم یه مدلشه!! البته خوب همین تعطیلیه ۱فروردین نشون میده که من راست میگم دیگه!! (( آخه منم که کم تعطیل نیستم  )) خلاصه آره اسفندم از راه رسیدو به نیمه هاش رسیدو الان دیگه بوی سال نو همه ایرانیا رو ورداشته! ( البته اگه این بوی جورابا اجازه بده بوی دیگه به دماخای محترمتون برسه  ) طی مدت زمانی که درخدمتتون بودم خیلی حرفا زدم و خیلی وقتا خالی شدم!! خیلی کمک بزرگی بودین برام!! تک تکتون!! میدونم که با خیلی از پستای نسبتا غمگینانه حال و حولتونو گرفتم!! ببخشید دیگه منم یه مقدار مشکلات دارم ( اشاره به همون تعطیلی ۱فروردین  به قول علی من بیماری مسری دیپرسی دارم باید قرنتینه شم  بیاین سال نو رو سال شروع صدا کنیم!! خیلی وقته میخوام یه تغیرات اساسی حواله خودم کنم شاید این سال نو و تولدم بهانه ی خوبی باشه!! حداقل شاید اینجوری دیگه این تعداد معدود دوستایی که برام موندن رو بتونم حفظ کنم!! دوستانی مثل امیر-سینا-علی-سولماز و .... که همیشه تو مشکلات باهام بودن و پا به پای من اومدن و کمکم کردن!! البته از دست دادن اینا رو هم نزدیک دیدم!! یکی با دوست دخترش سرش شلوغه یکی دنبال درساست! یکی دنبال شرکت و کاراشه!! خلاصه همه دیگه وقت مارو ندارن!! امیدوارم بتونم اون محبتایی که خیلی ها نثار ما کردن رو به زودی تو سال جدید جبران کنم!! لحظه ی تحویل سال نمیدونم کجا خواهم بود اما یادش بخیر به قول فرهاد بوی عیدی بوی توپ ... با اینا زمستونو سر می کنم!! یادش بخیر عیدی جمع میکردیم بعد مسابقه میذاشتیم ببینیم که عیدی بیشتری جمع کرده ! یادش بخیر یه بار عمه ی من برام چون عید و تولدم یه جا بود یه کادوی گنده گنده برام خرید یادمه باهاش قهر کرده بودم چون اگه پول میداد اونوقت من پولم بیشتر میشد!!  بچهگیه دیگه!! به قول شاعر :: جوونی کجایی که یادت بخیر  ((( برو بابا جوونیتم هیچ غلطی نتوستی بکنی  ))به قول یکی از دوستان --چراااااااااااا؟؟؟؟  !!!

دست آخر برای اینکه همه یه فیضی برده باشین و تولدم بدون کیک از در بیرون نرفته باشین! چندتا سورپرایز دارم براتون!! >>>

اولین سورپرایز عالی واسه وقت کشی!! حوسلتون سر رفت بیان رو این کلیک کنین دوتا بازی تووووووپس

بازی 1 

بازی دو (ببین میتونی چندتا مگس نفله کنی)

اینم به قول نازی دیدین وقتی یه جنس نو میخرین بعد از این پلاستیکا که میترکونن داره دورش که نشکنه؟ بیا هرچقدر دلت میخواد از اینا بترکون

بترکونین (فکر بد چرا میکنی!! عجبااااا

--------------------------------------------------------

این موشه جشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مسته؟؟؟

 ----------------------

نشونه گیری رو نیگااااااااه .. واسه همون موشه نشونه رفته یعنی؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط مهیار  | 

سلام!! خوب وبلاگ جدید و کار جدید و خلاصه دیگه شلوغش کنیم؟؟؟

نمی دونم چی شد اما خیلی اتفاقی یهو تصمیم گرفتم سایت رو از بلاگ اسپات به بلاگفا منتقل کنم!! شاید چون بلاگ اسپات خیلی امکانات تحویل آدم نمیده  خلاصه یهویی دیدم دارم سایت جدید رو راه می اندازم (( حالا وسط این همه تلاش و کوشش که ما داشتیم حواله این سرور محترم می کردیم یهو دیدیم یه ارور گنده جفتک زنون خودشو پروند وسط :::   کامپوتر شما با اجازه فک و فامیل و این وریا و اون وریا و هرکی تو سایتتون داره می چرخه ویروس گرفت  منم حسااااااااااااااااااااااسسسسسسس  خلاصه زنگ زدم یه اکیپ زد ویروس!! نفر اول::: مهیار جان بهت زنگ میزنم الان پای تلفن هستم  منم گفتم باشه!!!  نفر دوم::: بوووووووووق..... بووووووووووووق.... بووووق ... دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ((البته اینا رو انگلیسی بلغور می کرد!!   نفر سوم ::: الووووو به به!! سلام مهیار تو زنده ایییی  خلاصه یا استفاده از  راهنمایی های بسیار گشاده رویانه ی نفر سوم (( چیه باز شک کردین  علی خودمونو میگم بابا  ))) دستگاه اینجانب همچین تر و تمیز جلو روم داره کار میکنه!! (( همچین مثل جورابی می مونه که حسابی سابیدیش  (( خدایی مثال رو حال کردین ))  بگذرییم

------------------------------------------------------------------

فردا یه روز مهمه! البته شاید مهم!! تولد این وبلاگه!! البته با پسوند بلاگ اسپات.. یادش بخیر .. اوندفعه هم خیلی اتفاقی سایتو راه انداختم یهو دیدم یه وبلاگ نویس شدم! اوایل نمی دونستم چی باید بنویسم اما کم کم افتادم رو دور.. .. من تقریبا همزمان با حامد وبلاگ نویسی رو شروع کردم(یه خورده دیرتر) .. حالا زود باشین.. زود تند سریع کادو ها رو خالی کنین رو میز ---زیر میزیم قبوله --- کادو های حامد هم بریزین همینجا.. نیست چند وقته آپ نمی کنه!! من کادوهاشو دارم جمع می کنم!  از این مطلب هم بگذریم

---------------------------------------------

دیروز بود یا پریروز یه شیطونی کردیم خفن  سر کار بودیم ( روز نسبتا خلوتی بود! این صاحاب کار محترم ما واسه یه ۴ هفته ای پیچونده رفته مسافرت خارجه  سر آشپزمونم انفولانزا مرغی گرفته فکر کنم!! من گفتم زیاد قاطی مرغا ((خواهران گرامی ) نشو هاااااا!! کو گوشه شنواا  حالا اینو گفتم که بدونین اون شب از بچه های آشپزخونه من بودم و دوتا دیگه از بچه ها .. امیر و خواهرش هم که داشتن پشت بار زحمت می کشیدن!!  یکی از بچه ها که دلش انگار خیلی گشنه بود ((ما اینطور فکر کردیم)) بیچاره یه قابلمه برداشت شروع کرد آشپزی-- همین بس بود واسه یه نقشه ی شیطانی که تو کله ی منو امیر جرقه بزته.... ظرف فلفل خیلی چشمک میزد ... همینجوری شد که من یه طی یه حرکت کاملا تکنیکی اندازه ی یه قاشق چایی خوری فلفل حواله ماهیتابه رفیقمون کردم  من چه می دونستم این غذا رو واسه دوست دخترش درست کرده ببره خونه  خدا منو ببخشه  این تازه اول کار بود!! اون یکی رفیقمون هم نشسته بود ته سالن داشت ماکارانی می خورد!!  یهو گفت مهیار بی زحمت یه لیوان نوشابه برام میاری  پیش به سوی همیاری به دوستان!! سفارش یه نوشابه ی تگری خدمت امیر خان و خواهرشون داده شد!! وقتی نوشابه رو برا این از خدا بی خبر می بردم تنها چیزی که این رنگش نمی خورد خود نوشابه بود -- والا با اون همه فلفل و نمک و آبجویی که ما ریختیم تو اون حق داشت والا  خلاصه طرف نصفش رو خورد و گفت این چرا اینقدر مزه نمک میده!! گفتم چیی؟؟ گفت این چیه؟؟ یه ذره ازش داد خوردم منم که مثلا از دنیا بی خبرم!! خدایی یه نمه خوردم از این دست ساز .......................... از این موضوع هم بگذریم

مطلب بعدی رو فقط یه اشره می کنم تا بعدا کامل توضیحشو بدم!! ::: ۲۱ مارچ تولد اینجانب حقیره!!  گفتم که آماده باشین  دوستون دارم!! فعلا بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط مهیار  |